سفرنامه نوروز /روز سوم و چهارم
چهارم و پنجم فروردین
ظهر روز چهارم به اهواز رسیدیم و توی یه پارک اول شهر استراحت کردیم و تاعصر موندیم پارسا جونم یه خونواده رو پیدا کرده بود که دو تا بچه داشتن و بدو بدو میرفت بطرفشونو اونام با پارسا دوست شدن و با هم بازی کردن. شبو توی یه مدرسه موندیم و همون شب، شب تولد دایی غلامرضا بود که بساط شام رو اماده کردیم و سر سفره نشستیم و همه واسه دایی شعر خوندن و تولدشو تبریک گفتن و عزیز دل هم با دست زدن همکاری میکرد.
صبح روز بعدرفتیم به پارک ساحلی کارون که بعد از ناهار رفتیم قایق سواری و ناز پسر فقط تماشا کرد و موقع پیاده شدن ما از قایق ،با سر و صدا هیجانشو نشون میداد.

یکی دو ساعت بعد برای دیدن پلهای رود کارون رفتیم که محیطی بسیار آرامش بخش و زیبا بود.
یکی دو ساعت بعد برای دیدن پلهای زیبایی که روی کارون ساخته شده رفتیم و بعد هم به بازار شلوغ و قدیمی اهواز که هر کی چه زن چه مرد یه گوشه از این بازار نشسته بود و یه چیزی میفروخت.موقع ورود به این بازار شلوغ و بزرگ فکر کردم که ممکنه عزیز دردونه خسته و کلافه بشه اما دست اخر ما بودیم که خسته و پارسا پر نشاط بود.
وقتی که داشتیم از بازار بر میگشتیم دایی مرتضی و دوستش هم با خونواده به ما ملحق شدن و با هم به مدرسه ای که شب قبل بودیم رفتیم.دوست دایی یه پسر شیطون دو ساله به اسم یوسف داشت که مدام به پارسا توجه میکرد اول اینکه هر چی که من به پارسا میگفتم تکرار میکرد "پارسا عمرم""پارسا عزیزم"و .... ... بعد هم دستای کوچولوشو آماده میکرد تا بزنه تو صورت پسرم که مدام مانعش میشدم اما اقا یوسف تمام این دق دلشو پای سفره به سر پسرم خالی کرد اینطوری که با یه کفش پاشنه بلند از پشت سر زد تو سر پارسایی البته نه محکم ولی پارسا جونم مات و مبهوت و حیرت زده همه جا رو نگاه کرد و با ناراحتی تمام گریه کرد.


سفرنامه نوروز /روز سوم و چهارم
